تبليغاتX
لانه عشق







آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات







چرا باورت نمیشود؟؟


من میروم برای همیشه             چرا باورت نمیشود؟

خسته ام از روزهای ابری            خیلی سنگینه نگاهت

دوست ندارم یک عمر دیگر           بشینم باز سرراهت

نمیخوام باز خیالت                        قبله آرزوهایم شود

تو بمان برای خودت                      روی پر غرور و ماهت

آری من آنم که گفتم                    برای چشم تو دیوانه ام

آره قول داده بودم                         تا آخرش با تو میمانم

ولی پس دادی نگاهم را                زیر رگبار غرورت

من فقط یک کم شکستم              خوب نگاهم کنی همانم

این که حالا میبینی                       دیگه مجنون چشمانت نیست

دیگه هیچ وقتی                           نگران لحظه هایت نیست

حالا دیکه برایم فرق ندارد              که تو باشی یا نباشی

خیلی وقتهاست دیگر نیستی        دل دلم جای برایت نیست

از تو هیچ چیزی نمانده                  نه نگاهی ونه یادی

من سپردمت به دریا                   عین یک موج زیادی

تازه فهمیدم با این عشق         زنده گی ام چقدر تلف شد

تو بجای التماسم                   خوبی هایم را دادی به باد

باورت شود که دیگر               من آن بیگناه ساده نیستم

دیگر آن دختر تنها                  با پای پیاده نیستم

فهمیدم که سوار رویا ها        در قصه هاست همیشه

هرکس که نازش زیاده            خیلی بی وفاست همیشه

من دیگر تو را نمیخواهم         من از عشقت توبه کردم

نه یک بار،دوبار،و صدبار          صد هزار مرتبه کردم

من میروم برای همیشه

چرا باورت نمیشود


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:48 PM | |







از تو انتظار نداشتم

از تو انتظار نداشتم مرا تنها بگذاری
بروی و روی وعده های نقره ات پا بگذاری
از تو انتظار نداشتم دست مرا رها کنی
من برای تو بمیرم و تو به دیگری نگاه کنی
باورم نمیشود من از خدا تورا بخواهم
تو برای یکی دیگر شبها خدا خدا کنی
تو میگفتی همه عشق و زنده گی ات منم
حا لا میخواهی بروی و خط روی رویا هات بکشی
از تو انتظار نداشتم مرا بسپاری دست خدا
بگویی راه ما دوتا از اولش بوده جدا
کشتی آرزو هایم میان دریا مانده و
دنبالت میگردد دنبال یک بی خدا
از تو انتظار نداشتم از من دوری کنی
همه محبت هارا از روی مجبوری کنی
از تو انتظار نداشتم که فرا موشم کنی
مثل شمع عشقم را خا موش کنی
از تو انتظار نداشم که روزی بشوی مثل همه
همیشه میگفتم از تو هر چه خوب بگویم کمه
از تو انتظار نداشتم مرا ساده بشکنی
سنگ بی وفایی را به قلبخسته ام بزنی
از تو انتظار نداشتم که من از یادت بروم
آن دوتا ستاره های روشن یادت برود
تو میگفتی آخرش ما دو تا با همیم
باورم نمیشود عاشق بودن یادت برود
از تو انتظار نداشتم ولی حالا که شده
این روزها انتظار ماندن یک چیزی بیخوده
دیگر انتظاری از هیچ کسی در این دنیا ندارم
خودم هم شاید یک روز خودم را تنها بگذارم

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:57 PM | |







خاطره ها

زندگی خاطره هست

خاطرات تلخ خاطرات شیرین

دوره کودکی هم خاطره بود

خاطره تلخ خاطرات شیرین

وقتی بادختران همسایه به جیگ میبودیم

زندگی خاطره بود خاطرات تلخ

وقتی با هم خانه رویاهای کودکی میساختیم واشتی میکردیم

زنده گی خاطره بود خاطرات شیرین

حالا هم زنده گی مان خاطره هست

رفتن وامدن مکتب وتعلیم وعلوم

بارفیقان نشستن وتبسم کردن اری خوب خاطره هست

خاطرات شیرین

شام ما چون روز وروز ما چو نوروز بهار

دربهار ارزو مستی کنان و نغمه خوان

هرطرف خوشی وگل های ارزو بدامان

با دل سرشار ازعشق وکنار عزیزان

اری  اری خوب خاطره هست خاطرات شیرین

                                      خاطرات شیرین خاطرات همشه به یادماندنی

(زمان خاطره صنف هشتم لیسه فردوسی)

 

 


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 7:23 PM | |







بیاکه عمر منی

اگروجودتورااتفاق وبس گیرم
چگونه حرف دل رااز خویش پس گیرم؟
بده ضمانت که خاطر عین رویایی
که پشت عینک ابی پس کسی گیرم
قسم به برق نگاهت که کرد ارشادم
قصاص عشق زاین پیربلهوس گیرم
توکه بال وپرم را ربودی خیر است
که گوشه ز دلت جاچو درقفس گیرم
دلم هوای توراکرد ومن ندانستم
بیاکه عمر منی تورا نفس گیرم



[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 1:1 AM | |







سال نو مبارک

 

با آرزوی خوشی برای تمام دوستان عزیز

امید وارم سال خوبی داشته باشید

 


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 5:8 AM | |







1008-092-29-1068

 
Happy birthday to the one I love!
All my joys goes out to you today!
Perhaps I learned the months you were away!
Part of me moves always you move!
You're the yearning distance can't remove!
Bringing the life to reveries cold and gray!
In  thoughts of you my dreams and passions play!
Rejoicing in a hope that in a time will prove!
Today I celeberate your day of birth!
Happy in the hours that brought you here!
Drawn by all the music of your worth!
A time for gratitude that you are near!
You are the one on the Earth I hold most dear

HAPPY BIRTHDAY TO YOU


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:39 PM | |







سحر ببوی گلستان دمی شدم در باغ
                                    که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
بجلوه گل سوری نگاه میکردم
                                     که بوددرشب تیره بروشنی چوچراغ
چنان بحسن وجوانی خویشتن مغرور
                                     که داشت از دل بلبل هزارگونه فراغ
گشاده برگس رعنازحسرت اب ازچشم
                                     نهاده لاله زسودا بجان ودل صد داغ
نشاط وعیش وجوانی چوگل غنیمت دان
                                     که حافظا نبود بزرسول غیر بلاغ

شعری از حافظ

328502679_08acc87573




[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 4:18 PM | |







تو خواندی از چشمایم
که خیلی دیوانه ام
نگو نمی مانی
نگو نمیدانی
با چشم جادویت
قلبم دزدیدی
دیدی که دیوانه ام
اما نخندیدی
نوشتم وخواندم
که بی تو........
نوشتم وخواندی
خواندنم ندیدی
در معبد چشمانت
زندگی ام را باختم

449977693_a671999e69




[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 10:6 PM | |







اجازه هست

109582266_f21bee2a55

اجازه هست عشق مان را در کوچه ها داد بزنم

در کوه و صحرا ها اسم تو را فریاد بزنم

اجازه هست مردم شهر قصه مارا بدانند

اسم مرا عشق تورا در همه جا بخوانند

اجازه میدهی تا ابد سرم را بگذارم روی شانه هایت

روز هزار صد دفه بگویم که.........برایت

اجازه میدهی که بگویم حرف ترانه هایم تویی

دلیل زنده بودنم ....درد بها نه ام تویی



[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:22 PM | |







 I am that ocean now in foam and tide;
I am that sun, but now in rays abide.
I move and burn, and then reverse my course;
I shine and glow and then grow low and hide.

I am that sea now gathered in a tear.
I am that universe now centered here.
I am that book of destiny which seems
To form a lonely dot of hope and fear.

I am a rose that grows on hills of love
I am a soul that learns the drills of love.
I am a heart in agony and joy.
From fire and chills and woes and thrills of love.

What if a sword should rob me of my sight,
What if a wind? should send my soul to flight,
What if a nail were driven through my hands,
I still would feel thy presence and thy light.

If I am trapped in flesh and lust - I'm thine
And though I doubt your ways, or trust - I'm thine.
Whether to Christ I cling or Mazda's Wing*
Behind these veils of dreams and dust - I'm thine.

Whether I cling, whether I part- you know.
Whether I break or keep my heart - you know.
Whether I crown my head or drown my eyes,
You know my goal from end to start - you know.

I find my ill in you, my cure in you.
I part from you and then endure in you.
If knives would cut my tissues each from each,
My naked soul is e'er secure in you.


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 10:32 PM | |







مثل گل قشنگ مریم تودلم جوونه کردی             توبا اون چشای مشکی دلمودیوونه کردی

مثل نگاه ساده ی رودی که ماهی عشقشه        منو با گلهای عاشق همدم وهمخونه کردی

من واون ابرسیاه تو خونه همنشین بودیم           دستمون تو دست هم همدل وهمزبون بودیم

روح من تو نا امیدی راوی شکستها بود               من و دل تو اوج غم همیشه اولین بودیم

اما اون شب سیاه اصلا تداومی نداشت              نورعشق توی دلم جا برا اون ابره نذاشت

اومدی ردپاهات امیدو ارمغان آورد                       اومدی،اومدنت منو تو شادیها گذاشت

حالارد پای عمر رو قامت نحیف ما                      نشونه ی پیریه و یه عمری خوشبختی ما

اما بعداز گذراین همه سال ای عشق من            دست تو تو دست من حکم وفاداری ما


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:43 PM | |







تا میتوانی...

تا می توانی لبخندبزن،لبخندزدن آغازدوستی است.

 

تا می توانی هدیه بده،هدیه دادن آغازدوست داشتن است.

 

تا می توانی دوست داشته باش،دوست داشتن آغازمحبت است.

 

تا می توانی محبت کن،محبت کردن آغازعشق است.

 

تا می توانی عشق بورز،عشق ورزیدن نشان آدمیت است.

 

تا می توانی دوست باش،دوستی نهایت خوشبختی است.

 

تا می توانی ببخش،بخشیدن بیانگرگذشت است.

 

تا می توانی نفس بکش،نفس کشیدن آغازحیات است.

 

تا می توانی خودرادریاب،دریافتن خودنهایت آرامش است.

 

تا می توانی خودراببین،پیش از آن که آینه بشکند.

 

تا می توانی زندگی کن،گاهی برای زندگی کردن دیرمی شود.


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 9:40 PM | |







پیوند به بیرون

اون که دل از تو برده
کاش می‌دونستم کیه
علت قهر و نازت
کاش می‌دونستم چیه
یه روز می‌ری با خنده
یه روز میای با گریه
این که نشد زندگی
مردن تدریجی‌یه
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌یه
یه روز، فکر قهری
یه روز به فکر آشتی
دلتو این‌روزا پیش کی جا گذاشتی؟
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌یه

           یه روز به سر هوای رفتن داری

وسوسه دور شدن از من داری، نداری؟
روز دیگه میای با بیقراری
چشات می‌گن خیال موندن داری، نداری
آخه این زندگی‌یه یا خیمه‌شب‌بازی‌یه
عشق تو حقیقی‌یه یا صحنه‌پردازی‌ی

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 10:52 PM | |







حال دل با تو گفتنم هوس است

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه‌ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو من به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 1:12 PM | |







شعله سوزان

چشم تو خواب مرا برد به بازار و به خود ناز خريد
همه ايجاد مرا داد به باد و همه اعجاز خريد
موي تو تاب زد و پنجه به آسودگي جانم زد
دل من آب شد و خون شد و از خنده تو راز خريد
در سر مژه تو مستي خم خورده به مستي مي‏خفت
حرف من كاهلي خويش به سودا زد و پرواز خريد
حسن جادوگر تو شعله سوزان زبانها مي‏بست
عشق من جان به گرو داد و ز لبهاي تو آواز خريد
با تو بنشستن و درد دل آشفته گشادن سخت است
اي حيا، پيرهن من ز كجا شرم تو پرداز خريد؟
بگذرد از بر ما عمر جواني و دريغا كه ورا
باز دادن بتوان از كف و اما نتوان باز خريد
همه انجام جهان راه به ره جلوه تو خواهم ريخت
گر بدانم كه اميد از نگه گرم تو آغاز خريد

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:54 PM | |







حسرت سبز

خوابم پريده، تابم رميده
اميد كنده، باغم تنيده
پر كردم امشب با پاي و با لب
يك خانه دود آه كشيده
سوز چو بگذشت، آبم زند باز
اين مرده شام باران جبيده
در كاسه‏هاي چشمم زند لب
زرداب اشكي، بام چكيده
بي‏رحم و خوندار، گرگ غريبي
هي نوله دارد سويم خزيده
خواهم پريدن، سوي چه چاره؟  
بالم شكسته، پايم گزيده              
جان خدايي، اي حسرت سبز
خوابم پريده، تابم رميده


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:19 AM | |







سوز عشق

در سينه غمبار من، مهر خدا! خوش آمدي  
اي نور مطلق بر دلم از كبريا، خوش آمدي

                                          بر گوش جانم نغمه‏ها از ساز عرشت مي‏رسد
                                          اي رامش گردون شكن، از بهر ما خوش آمدي

رونق گر افكار من! داننده اسرار من!
مشكل گشاي كار من! عقل رسا! خوش آمدي

                                        من مست عشقم از ازل، باكي ندارم از اجل
                                        درد فنا! از من برو، صور بقا! خوش آمدي

صدها جهان را يك دمي، بر دل نمايش مي‏دهي
پندار حق، رفتار من، گيتي نما! خوش آمدي

                                        سرمد! جهان دلخانه بود، بي‏دل جهان ويرانه بود
                                        يك لحظه در اين دلسرا، بهر دعا خوش آمدي


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:9 AM | |







اشک رازی ست

لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوی

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه هایِ تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگاني،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار

 

بسان درخت که با جنگل سخن می گوی

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

آري فقط با صداي

آري فقط با صداي تو آشناست پس بخوان بنام عشق

 


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:1 AM | |







آرزو

ديده را چون دوختم بر ديده شهلاي تو
مردمك شد ديده‏ام را ديده زيباي تو
هر كجا چون بنگرم پيش نظر بينم تو را                                       
چون كه جاي ديده و دل گشت يارا، جاي تو             
سر نمي‏سايم به پاي هيچ كس در زندگي
آرزو دارم كه باري سر نهم بر پاي تو
من خط بخت و سعادت را نوشتم بي‏خطا
ليك معنايي ندارد بي‏خط و امضاي تو
گر شمالي مي‏وزد سويت، دلم گردد پريش
من پريشان مي‏شوم درحلقه موهاي تو
من در عشق تو عارف شده ام اي نازنين
غافلي را كرده دانا، مكتب فرداي تو                                                    

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:12 AM | |







غزل محبت

جانم تويي جانم تويي، آثار و ارمانم تويي
دنيا كه بي‏ايمان بود، دنياي ايمانم تويي
دولت نيايد چون كنم؟ ثروت نشايد چون كنم؟
چون يادگار بي گزند از سغد و سامانم تويي
از بيت‏هاي غمزده، از شعرهاي گمشده
بر رغم آن صدساله‏ها، گلچين ديوانم تويي
در ذره‏اي دنيا ببين، در قطره‏اي دريا ببين
درواز و شيدانم تويي، پنج و زرافشانم تويي
گر اين سراي پرمغول، دارد مكافات عمل
نازم كه بر آمال دل، پاداش شايانم تويي
من با تو هستم بختيار، من با تو هستم بي‏كنار             
هم همدم شيرين زبان، هم جانانم تويي

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:7 AM | |







حسرت ديدار

گل مهتاب مي‏ريزد  به چشم روزنم امشب                                               
 
در اين ظلمت كسي بيدار اگر باشد منم امشب   

كسي چون من نمي‏نوشد شراب ذوق تنهايي

فرشته ره نمي‏يابد به بزم روشنم امشب

به بخت و طالع من آسمان يك شيشه دل دارد 

به سنگ نوحه خود شيشه‏اش را بشكنم امشب

ز قيد خار و خس چون شعله خود را بازپس گيرم

دگر آتش به كاه خوشه جوزا زنم امشب

مرا ياد نگار روزگار تيره دل دارد

از اين سوز نهان چون شمع دائم روشنم امشب                

چو مه در حسرت ديدار آن خورشيد كاهيدم

زباني نيستم هيهات تا هي ها زنم امشب

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 7:49 PM | |







جواني

بگويي بر گذشته باد رحمت                     
گذشته باز پس ديگر نيايد
بدون آفتاب و ماه و انجم
هر آنچه مي‏رود از سر نيايد

به جاي يك دم شادي به دنيا
نمي‏آيد نمي‏آيد دگر دم
به مانند هواي نوبهاري
بگيرد جاي شادي را گهي غم

ولي من مي‏كنم ياد گذشته
به سر فكري هم از فردا ندارم
جواني! شهر عشق و آرزوها!
برايم از تو مانده هر چه دارم

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 7:40 PM | |







دوست

دوست كوبد گر در ما، مرحبا، دل تنگ نيست  

نيست ما را چين ابرو، در بغل هم سنگ نيست

چون بريزد بر سرما دوست، باران سخا            

غير سرسبزي به باغ دل دگر آهنگ نيست

آفتاب دوستي را گر حرارت كامل است

ميوه شاخ درخت عمر ما بي‏رنگ نيست

سر براي دوست دادن، سر ندادن دوست را

اين خطاب عكس صدايي از دل بي‏تنگ نيست  

خصم ما گر دوست گردد، از درآيد صلح جوي

در زبان و در دل ما هيچ ساز از جنگ نيست  

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 0:44 AM | |







رمز دوستي

ديروز بعد باران، تير و كمان برآمد  

بيراق نوبهاران، پرتو فشان برآمد

از قطره‏هاي باران، در آفتاب تابان

رخساره‏تر نمود ابر و كمان برآمد

با رنگهاي دلكش، با چهره منقش

حسن زمين دميده، فواره سان برآمد

از كوه تا به كوهي، از دشت تا به دشتي

طاووس خوشخرام هندوستان برآمد

مرغ قفس شكسته، از بند ظلم رسته         

چون رمز دوستي خلق جهان برآمد

كردم گمان كه از دل، صوت هزار منزل

چون موج‏هاي ساحل در يك زمان برآمد


[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:55 PM | |







آيه محبت

ستاره مي‏چكد از آسمان ديده‏ام امشب                                     

بيا و بين كه من از هجر تو چه ديده‏ام امشب

صداي پاي تو مي‏آيدم ز هر زدن نبض

سروش آمدنت را ز دل شنيده‏ام امشب

خمار بايدم از باده سپيده شكستن

كه خون سرخ شفق را به سر كشيده‏ام امشب

نسيم صبحدم از من خبر چگونه بگيرد؟

كه من به برگ گل تشنه لب چكيده‏ام امشب

به بوي جفت به دشتي روم چو آهوي تنها

كه بوي دلكش يار از صبا شميده‏ام امشب

بيا و گوش بكن آيه محبت پاكم

رسول مذهب عشقم، ز حق رسيده‏ام امشب

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 3:50 PM | |







خواهش وصل

در رهت با انتظاري ديده تر داشتم

گوش دل تا صبحدم بر حلقه در داشتم

خواهش وصلت به جانم آتشي زد نازنين

از دل شب تا سحر در سينه اخگر داشتم

بي تو سودايي شدم تا تيره شد شمع خرد

ورنه افلاطون صفت، عقل منور داشت

هر كه گويد گر مرا فردا قيامت مي‏رسد

باك نبود، چون كه عمري همچو محشر داشتم

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 11:50 PM | |







درس وفاداري

عزيزم! با تو يكدم آرزوي گفتگو دارم     

به قلبم آشيان از سينه تو جستجو دارم

به تو با مهرباني‏ها كنم نظاره پنهاني

از اين پي بردنت را، ديدنت را آرزو دارم

به راحت نيستم سنگي، گل بشكفته را مانم

بيا و لطف كن، تا بشكفم، بويي، چه بو دارم

نگارا امتحانم كن تو از درس وفاداري

دلم را بهر سنجش با دل تو روبه‏رو دارم

بيا اي سرنوشت بخت من، ما بخت جنبانيم

«ضمیر» از فخر تا گويد نگار بخت جو دارم

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 11:47 PM | |







آتش عشق

خنده لعل لبت برده قرار دل من

نرگست با نگهي كرده شكار دل من

يك دمي بي‏تو دهد گلشن جانم به خزان

گل بشكفته روي تو بهار دل من

روي ماهت همه دم در نظرم جلوه‏گر است

نرود مهر تو هرگز ز كنار دل من

يك نظر ز آيينه ديده ‏نما هديه من

كه برآيد ز نگاه تو غبار دل من

آتش هجر بگيرد همه اعضاي رقيب


گر ببيند كه نشستي به كنار دل من

يك نظر ديده من ديد چو گلزار رخت

عاشقي، اي گل من، گشته شعار دل من

بسته بند سر زلف سياهت شده است

در ره عشق تو افتاده گداز دل من

گفتمش آتش عشقت همه جا بود نهان

ليك معلوم همه كرد شرار دل من

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 2:28 AM | |







باغ وصل

به ديدن تو آمدم، نديده مي‏روم
گلي ز باغ وصل تو نچيده مي‏روم
اگر چه دل سپرده توام به صد فغان
به سوي خانه با سر خميده مي‏روم
به كوچه‏ها قدم نهاده با سراغ تو
ز غصه‏هاي عشق، لب گزيده مي‏روم
نديده روي همچو ماه تو، عزيز من
به دوش، بار حسرتت كشيده مي‏روم
به صد اميد و آرزو به سويت آمدم
به صد خيال با الم، پريده مي‏روم
ولي نگشته نااميد، روي سبزه‏ها
به نور ديده صورتت كشيده مي‏روم

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 5:44 PM | |







حكايت دل

نشد يك لحظه از يادت جدا، دل

زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل

ز دستش يكدم آسايش ندارم

نمي‏دانم چه بايد كرد با دل

هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا، دل

به چشمانت مرا دل مبتلا كرد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل

از اين دل، داد من بستان، خدايا

ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟

درون سينه، آهي هم ندارد

ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل

به تاري گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بي‏دست و پا، دل

بشد خاك و ز كويت برنخيزد

زهي ثابت قدم دل، باوفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسي

چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟

تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو

حيا كن يا تو ساكت باش يا دل

[+] نوشته شده توسط ضمیره شریفی در 2:4 AM | |




www.j28.biz & www.TakTemp.com