از تو انتظار نداشتم مرا تنها بگذاری بروی و روی وعده های نقره ات پا بگذاری از تو انتظار نداشتم دست مرا رها کنی من برای تو بمیرم و تو به دیگری نگاه کنی باورم نمیشود من از خدا تورا بخواهم تو برای یکی دیگر شبها خدا خدا کنی تو میگفتی همه عشق و زنده گی ات منم حا لا میخواهی بروی و خط روی رویا هات بکشی از تو انتظار نداشتم مرا بسپاری دست خدا بگویی راه ما دوتا از اولش بوده جدا کشتی آرزو هایم میان دریا مانده و دنبالت میگردد دنبال یک بی خدا از تو انتظار نداشتم از من دوری کنی همه محبت هارا از روی مجبوریکنی از تو انتظار نداشتم که فرا موشم کنی مثل شمع عشقم را خا موش کنی از تو انتظار نداشم که روزی بشوی مثل همه همیشه میگفتم از تو هر چه خوب بگویم کمه از تو انتظار نداشتم مرا ساده بشکنی سنگ بی وفایی را به قلبخسته امبزنی از تو انتظار نداشتم که من از یادت بروم آن دوتا ستاره های روشن یادت برود تو میگفتی آخرش ما دو تا با همیم باورم نمیشود عاشق بودن یادت برود از تو انتظار نداشتم ولی حالا که شده این روزها انتظار ماندن یک چیزی بیخوده دیگر انتظاری از هیچ کسی در این دنیا ندارم خودم هم شاید یک روز خودم را تنها بگذارم
اگروجودتورااتفاق وبس گیرم چگونه حرف دل رااز خویش پس گیرم؟ بده ضمانت که خاطر عین رویایی که پشت عینک ابی پس کسی گیرم قسم به برق نگاهت که کرد ارشادم قصاص عشق زاین پیربلهوس گیرم توکه بال وپرم را ربودی خیر است که گوشه ز دلت جاچو درقفس گیرم دلم هوای توراکرد ومن ندانستم بیاکه عمر منی تورا نفس گیرم
Happy birthday to the one I love! All my joys goes out to you today! Perhaps I learned the months you were away! Part of me moves always you move! You're the yearning distance can't remove! Bringing the life to reveries cold and gray! In thoughts of you my dreams and passions play! Rejoicing in a hope that in a time will prove! Today I celeberate your day of birth! Happy in the hours that brought you here! Drawn by all the music of your worth! A time for gratitude that you are near! You are the one on the Earth I hold most dear
سحر ببوی گلستان دمی شدم در باغ که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ بجلوه گل سوری نگاه میکردم که بوددرشب تیره بروشنی چوچراغ چنان بحسن وجوانی خویشتن مغرور که داشت از دل بلبل هزارگونه فراغ گشاده برگس رعنازحسرت اب ازچشم نهاده لاله زسودا بجان ودل صد داغ نشاط وعیش وجوانی چوگل غنیمت دان که حافظا نبود بزرسول غیر بلاغ
تو خواندی از چشمایم که خیلی دیوانه ام نگو نمی مانی نگو نمیدانی با چشم جادویت قلبم دزدیدی دیدی که دیوانه ام اما نخندیدی نوشتم وخواندم که بی تو........ نوشتم وخواندی خواندنم ندیدی در معبد چشمانت زندگی ام را باختم
I am that ocean now in foam and tide; I am that sun, but now in rays abide. I move and burn, and then reverse my course; I shine and glow and then grow low and hide.
I am that sea now gathered in a tear. I am that universe now centered here. I am that book of destiny which seems To form a lonely dot of hope and fear.
I am a rose that grows on hills of love I am a soul that learns the drills of love. I am a heart in agony and joy. From fire and chills and woes and thrills of love.
What if a sword should rob me of my sight, What if a wind? should send my soul to flight, What if a nail were driven through my hands, I still would feel thy presence and thy light.
If I am trapped in flesh and lust - I'm thine And though I doubt your ways, or trust - I'm thine. Whether to Christ I cling or Mazda's Wing* Behind these veils of dreams and dust - I'm thine.
Whether I cling, whether I part- you know. Whether I break or keep my heart - you know. Whether I crown my head or drown my eyes, You know my goal from end to start - you know.
I find my ill in you, my cure in you. I part from you and then endure in you. If knives would cut my tissues each from each, My naked soul is e'er secure in you.
چشم تو خواب مرا برد به بازار و به خود ناز خريد همه ايجاد مرا داد به باد و همه اعجاز خريد موي تو تاب زد و پنجه به آسودگي جانم زد دل من آب شد و خون شد و از خنده تو راز خريد در سر مژه تو مستي خم خورده به مستي ميخفت حرف من كاهلي خويش به سودا زد و پرواز خريد حسن جادوگر تو شعله سوزان زبانها ميبست عشق من جان به گرو داد و ز لبهاي تو آواز خريد با تو بنشستن و درد دل آشفته گشادن سخت است اي حيا، پيرهن من ز كجا شرم تو پرداز خريد؟ بگذرد از بر ما عمر جواني و دريغا كه ورا باز دادن بتوان از كف و اما نتوان باز خريد همه انجام جهان راه به ره جلوه تو خواهم ريخت گر بدانم كه اميد از نگه گرم تو آغاز خريد
لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان
که ببینی یا چیزی چنان
که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوی
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه هایِ تو را دریافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگاني، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترینِ زندگان بودند. دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوی
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
ديده را چون دوختم بر ديده شهلاي تو مردمك شد ديدهام را ديده زيباي تو هر كجا چون بنگرم پيش نظر بينم تو را چون كه جاي ديده و دل گشت يارا، جاي تو سر نميسايم به پاي هيچ كس در زندگي آرزو دارم كه باري سر نهم بر پاي تو من خط بخت و سعادت را نوشتم بيخطا ليك معنايي ندارد بيخط و امضاي تو گر شمالي ميوزد سويت، دلم گردد پريش من پريشان ميشوم درحلقه موهاي تو من در عشق تو عارف شده ام اي نازنين غافلي را كرده دانا، مكتب فرداي تو
جانم تويي جانم تويي، آثار و ارمانم تويي دنيا كه بيايمان بود، دنياي ايمانم تويي دولت نيايد چون كنم؟ ثروت نشايد چون كنم؟ چون يادگار بي گزند از سغد و سامانم تويي از بيتهاي غمزده، از شعرهاي گمشده بر رغم آن صدسالهها، گلچين ديوانم تويي در ذرهاي دنيا ببين، در قطرهاي دريا ببين درواز و شيدانم تويي، پنج و زرافشانم تويي گر اين سراي پرمغول، دارد مكافات عمل نازم كه بر آمال دل، پاداش شايانم تويي من با تو هستم بختيار، من با تو هستم بيكنار هم همدم شيرين زبان، هم جانانم تويي
به ديدن تو آمدم، نديده ميروم گلي ز باغ وصل تو نچيده ميروم اگر چه دل سپرده توام به صد فغان به سوي خانه با سر خميده ميروم به كوچهها قدم نهاده با سراغ تو ز غصههاي عشق، لب گزيده ميروم نديده روي همچو ماه تو، عزيز من به دوش، بار حسرتت كشيده ميروم به صد اميد و آرزو به سويت آمدم به صد خيال با الم، پريده ميروم ولي نگشته نااميد، روي سبزهها به نور ديده صورتت كشيده ميروم